راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت بیست :
به خودم که آمدم، وسطِ حیاطِ عمارت بودم؛ جایی که انگار اکسیژن در آن جایش را به فریاد و هیاهو داده بود. آنقدر سر و صدا بود که برای لحظهای گیج و منگ، خشکم زد. مغزم مثلِ یک دستگاهِ فرسوده، تقلا میکرد تا این حجم از صداهایِ گوشخراش را پردازش کند. مامان شیرین که انگار از پیشدستیِ عزیز برای سپردنِ این «وظیفه» به من خبر داشت، اسپنددانِ نقرهای را به دستم داد. سنگینیِ ظرف، لرزشِ دستهایم

لطفا صبر کنید...

Jester
0وایی بالاخره اومد توی عمارت.. نویسنده جون یا پارت هارو طولانی تر کن یا یه اتفاقی توش بیوفته .. بابا ما اینجا سکته میکنیم😁